« دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956 | صفحه‌ی اصلی | دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956 »

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

آیزایا برلین

بخش سوم

هنگام سخن گفتن، جمله‌هایش را با تأنی پرشکوهی ادا می‌کرد. اما گاه نیز یکباره شنونده را با کلماتش به رگبار می‌بست. شیوۀ گفتارش اغلب باعث طغیان در کرانه‌های ساختار دستوری می‌شد؛ عبارت‌های روشن و واضح همواره تصویرهایی وحشی، اما همواره شگفت‌آسا درخشان و ملموس در پی داشتند. سپس ممکن بود کلماتی گنگ بر زبان آورد که تعقیب رشتۀ کلام را دشوار می‌نمود. و اندکی بعد ناگهان ذهنش باز به روشنایی می‌گرایید. همواره شاعروار سخن می‌گفت، همچنان که می‌نوشت. یک نفر جایی گفته است  "شاعرانی هستند که وقتی شعر می‌نویسند شاعرند، و هنگامی که به نثر می‌نویسند، نثرنویس‌اند؛ حال آنکه شاعرانی هستند که هر آنچه بنویسند شاعرانه است".  پاسترناک، شاعر نابغه‌ای بود در هر آنچه نوشت و کرد و بود؛ و این را در شیوۀ گفتارش نیز می‌شد دید، همچنان که در نوشته‌هایش. زبان من از توصیف کیفیت آن قاصر است. تنها کسی را که دیده‌ام همچون او سخن می‌گفت، ویرجینیا وولف بود، که بنا بر قضاوت شخصی نگارنده طی چند ملاقات حضوری، ذهن شنونده را همچون ذهن خود، به شتاب وا می‌داشت، و تصور معمول آدم را از واقعیت، به همان شیوۀ شادی‌بخش و گاه هول‌انگیز، بکلی محو می‌نمود. من همواره کلمۀ "نابغه" را با سنجش و تأمل بسیار به کار می‌برم. گاه از من می‌پرسند در به کار بردن این کلمۀ چند معنی و پرابهام چه متر و معیاری دارم. یک حرف در پاسخ این سؤال دارم و بس: یک بار از بالرین بزرگ نیژینسکی پرسیدند چگونه می‌تواند این قدر بالا بپرد. می‌گویند در جواب گفته است : " هیچ کار مشکلی نیست. خیلی‌ها وقتی به هوا می‌پرند، بی‌درنگ فرود می‌آیند. چرا؟ چرا نمی‌خواهند پیش از فرود، اندکی بیشتر در هوا بمانند؟" یکی از معیارهای نبوغ به گمان من دقیقاً همین است: قدرت انجام کاری بس آسان و مشهود که مردم عادی نتوانند – و بدانند که نمی‌توانند – انجام دهند، و نه هم بدانند چگونه می‌توان انجامش داد، و یا اصولاً چرا انجام آن از عهده‌شان بر نمی‌آید.  پاسترناک گاه با پرش‌هایی رفیع سخن می‌گفت. شیوۀ استفاده‌اش از واژه‌ها، همراه با قدرت خیال و خلاقیتی بود که هرگز ندیده‌ام؛ رام ناشده و بس تکان‌دهنده. براستی که نبوغ ادبی گونه‌های بسیار دارد: الیوت، جویس، ییتس، آؤدن، راسل – تا بدانجا که خود شاهد بوده‌ام – چنین سخن نمی‌گفتند.

پاسترناک و آخماتووا، 1946

سوء‌استفاده از مهمان‌نوازی دیگر جایز نبود. شاعر را بس هیجان‌زده، و براستی سخت متأثر از قدرت کلام و شخصیت‌اش، ترک گفتم. از آنجا به داچای چوکووسکی که همسایۀ پاسترناک بود رفتم، اما با وجود رفتار بس گرم و دوستانه و کلام مسحورکننده و خارق‌العاده‌اش، به تنها چیزی که می‌توانستم فکر کنم، شاعری بود که ساعتی پیش به حضورم پذیرفته بود. در خانۀ چوکووسکی با ساموئل مارشاک آشنا شدم که مترجم آثار رابرت برنز بود و خالق اشعار کودکان. او با کناره‌گیری از جریان‌های اصلی ایدئولوژی و توفان‌های سیاسی، و یحتمل به واسصۀ سود بردن از حمایت ماکسیم گورکی، توانسته بود از آن دورۀ ظلمانی جان سالم در ببرد. او از معدود نویسندگانی بود که اجازۀ ملاقات با خارجیان را داشت. طی چند هفته‌ای که در مسکو بودم، او نهایت لطف را به من مبذول داشت و راستی را یکی از نازنین‌ترین روشنفکرانی بود که در مسکو بخت دیدارشان نصیب نگارنده گردید. با فراغ بال و بس دردمندانه دربارۀ ایام دهشتبار گذشته سخن می‌راند، ایمانی به آینده نداشت، و ترجیح می‌داد دربارۀ ادبیات انگلیس و اسکاتلند حرف بزند که بسیار مورد علاقه‌اش بود و خوب هم می‌شناخت، اما به گمان حقیر، عقاید چندان جالبی دربارۀ آن نداشت. نویسندگان دیگری هم بودند، و بخصوص یکی را به خاطر دارم که متأسفانه نامش – اگر هم فی‌المجلس ذکر شده بود – به یادم نمانده بود. عقیده‌اش را دربارۀ ادبیات شوروی پرسیدم، و از او خواستم بهترین نویسندگان را نام ببرد. چند نفری - و از جمله لِو کاسیل – را نام بُرد. گفتم: « منظورتان مؤلف رمان Shvambraniya (داستانی برای نوجوانان) است؟» و افزودم: « اما اینکه رمان ضعیفی است. چند سال پیش خوانده‌امش و به عقیدۀ من هیچ بهره‌ای از قوۀ تخیل در آن نیست، و اثر بسیار پیش‌پا‌ افتاده‌ای است، نکند شما از آن خوشتان آمده است؟» گفت: « بله، حقیقت‌اش خیلی هم خوشم آمده؛ به نظر من کاری است صمیمی و هیچ هم بد نوشته نشده است.» گفتمش که با او مخالفم. چند ساعتی بعد، هوا که تاریک شد، گفتم من در این موقع شب معمولاً راهم را گم می‌کنم، و او بی‌تعارف درآمد که مرا تا ایستگاه قطار همراهی خواهد کرد. هنگام خداحافظی گفتم: « امروز بی‌نهایت به من لطف فرمودید، اما متأسفم، گویا اسم مبارک به یادم نمانده است.» و او گفت: « لِو کاسیل». از شرم و پشیمانی در جای خود خشکم زد و از این لغزش خود سخت معذب شده و گفتم: « پس چرا زودتر نگفتید؟ آن رمان شما...» و او بی‌درنگ گفت: « نه هیچ اشکالی ندارد. شما نظرتان را گفتید و نظر شما برای من محترم است. ما نویسنده‌ها معمولاً حقیقت را به آسانی نمی‌پذیریم.» و من تا فرا رسیدن قطار، تا می‌توانستم از او عذرخواهی کردم. هرگز کس دیگری را ندیده‌ام که چنین رفتار پسندیده‌ای بروز دهد، و براستی تا به امروز نیز هیچ نویسنده‌ای را ندیده‌ام که تا بدین حد بری از خودبینی یا نفس‌پرستی باشد.

پیش از رسیدن قطار، باران گرفت. به اتفاق زوج جوانی که در انتظار قطار بودند به زیر تنها سرپناهی که می‌توانستیم یافت پناه بردیم، و آن هم چیزی نبود بجز چند تکه الواری که بر فراز حصار کهنه و زهوار در رفته‌ای به صورت سایبان کشیده شده بود. ابتدائاً چند کلمه‌ای رد و بدل کردیم؛ معلوم شد هر دو دانشجو هستند. مرد جوان گفت در رشتۀ شیمی تحصیل می‌کند، و دختر همراهش دانشجوی تاریخ قرن نوزدهم روسیه بود، و موضوع تخصصی‌اش جنبش‌های انقلابی آن عصر بود. تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته بود. ایستگاه هیچ چراغی نداشت، و ما حتی چهرۀ یکدیگر را هم نمی‌دیدیم. در نتیجه، آن دو در حضور یک غریبه چندان احساس نا امنی نکرده و با فراغ بال سخن می‌گفتند. دختر دانشجو گفت به آنها یاد می‌دهند که امپراتوری روسیه در قرن گذشته زندان بزرگی بود عاری از آزادی اندیشه یا بیان؛ اما به گمان او با وجود این محدودیت‌ها، گویا رادیکال‌ها در بسیاری موارد توانسته بودند قِصِر در بروند، و کسی به صرف اینکه در جبهۀ مخالفِ حکومت بود، اگر چنانکه در عملیات تروریستی شرکت نمی‌کرد، کارش به شکنجه و اعدام نمی‌کشید، و حتی تروریست‌ها هم می‌توانستند غالبآً از مجازات بگریزند. در اینجا، گیرم نه چندان معصومانه، پرسیدم: « چرا حالا مردم نمی‌توانند عقایدشان را دربارۀ مسایل اجتماعی بیان کنند؟» مرد جوان پاسخ داد: « اگر کسی مرتکب چنین خطایی بشود، از صفحۀ روزگار محو خواهد شد، بی‌آنکه کسی بداند چه بر سرش آمد. نه دیگر کسی او را خواهد دید و نه خبری از او خواهد شنید.» پس از آن، موضوع را عوض کردیم و آنها گفتند که امروزه جوانان روس علاقۀ خاصی به مطالعۀ آثار ادبی قرن نوزدهم دارند، اما گویا نه چخوف و نه تورگنیف مورد علاقۀ آنان بود، و عقیده داشتند که تورگنیف بخصوص بکلی عتیقه است و به مسائلی می‌پردازد که برای آنها هیچ جالب نیست؛ نه هم ارادتی به تولستوی داشتند، شاید از آن رو که – به قول خودشان – در زمان جنگ جهانی جنگ و صلح را به عنوان حماسۀ بزرگ ملی و میهنی به مردم حقنه کرده بودند؛ و حالا، اگر دستشان بیفتد، آثاری از داستایوسکی، لسکوف و گارشین را می‌خوانند و همچنین آثار قابل دسترس بزرگان ادبیات خارجی، از جمله استاندال، فلوبر، (ونه بالزاک یا دیکنس)، همینگ‌وی و – حیرت‌آور آنکه- اُ هنری را مطالعه می‌کنند. پرسیدم: « نویسندگان شوروی چطور؟ شولوخوف، فدین، فاده‌یف، گلادکوف، فورمانوف؟» و اینها نام‌هایی بودند که فی‌المجلس به ذهنم آمدند. دختر دانشجو پرسید: « شما از آنها خوشتان می‌آید؟» و جوان همراهش گفت: «گورکی در بعضی از آثارش خوب است، و یک دوره‌ای هم از رومن رولان خوشم می‌آمد. لابد شما در کشورتان نویسنده‌های بزرگ و خارق‌العاده‌ای دارید؟» گفتم: «خار‌ق‌العاده که چه عرض کنم...» اما آن دو باورشان نمی‌شد، و لابد فکر کرده بودند به نویسندگان بریتانیایی حسادت می‌ورزم، و یا کمونیستی هستم که علاقه‌ای به هنرمندان بورژوآ ندارد. قطار سر رسید و ما سوار واگن‌های مختلف شدیم...  این گفت و گو را نمی‌شد در حضور دیگران ادامه داد.

همانند این دو دانشجو، بسیاری از روس‌ها – دستکم در آن زمان – ظاهراً عقیده داشتند که هنر و ادب در غرب – انگلیس و فرانسه و ایتالیا – دوران شکوفایی شگفت‌انگیزی را سپری می‌کند که از دسترس آنان بدور است. هر گاه شک و تردید خود را در این‌باره ابراز می‌نمودم، کسی واقعاً حرفم را باور نمی‌کرد؛ در نهایت، واکنش مرا حمل بر آداب‌دانی یا ملال ِ ناشی از شکم‌سیری ِ کاپیتالیستی می‌کردند. حتی پاسترناک و دوستانش قویاً معتقد بودند که "غرب طلایی" یی وجود دارد که نویسندگان و منتقدانی نابغه به وجودش آورده‌اند، و همواره آثار بزرگی می‌آفرینند، و شاهکارهایی خلق می‌کنند که بر آنان پوشیده است. بسیاری براستی بر این باور یودند. بیشتر نویسندگانی که در جریان دو سفرم  به روسیه در 1945 و 1956 موفق به دیدارشان شدم، از جمله زوش‌چنکو، مارشاک، سیفولینا، چوکووسکی، ورا اینبر، سل‌وینسکی، کاسیل و بیش از ده تن دیگر؛ موسیقیدانانی چون پروکوفیف، نیو‌هاؤس، ساموسود، و کارگردانانی چون آیزنشتاین و تایروف؛ نقاشان و منتقدانی که در مجالس عمومی، یا ضیافت‌های رسمی ِ برگذارشده از سوی "ووکس" (انجمن ترویج روابط فرهنگی با خارج) و بندرت در خانه‌هایشان ملاقات می‌کردم، و نیز فیلسوفانی که در یک اجلاس فرهنگستان علوم به دیدارشان نائل شدم – و آن جلسه‌ای بود که مرا به پیشنهاد لازار کاگانوویچ، درست پیش از آنکه از چشم مقامات بالای حزب بیفتد و سرنگون شود، به سخنرانی دعوت کرده بودند – همه و همه نه تنها شدیداً کنجکاوی نشان می‌دادند و تشنۀ شنیدن اخباری در زمینۀ پیشرفت‌های هنری و ادبی در اروپا ( و نه چندان در آمریکا ) بودند، بلکه قویاً عقیده داشتند که آثار شگرفی در هنر و ادبیات و اندیشه بی‌وقفه خلق می‌شدند که سانسور شوروی از آنان پنهان نگاه می‌دارد. (Omne ignotum pro magnifico) . نگارنده هیچ قصد بدنام ساختن دستاوردهای غرب را در سر نداشت، اما سعی وافر به خرج داد تا نشان دهد که فرهنگ ما، با وجود تحولاتی چند، چندان که آنان سخاوتمندانه پیش خود می‌پندارند هم به قله‌های بالابلندِ پیروزی دست نیافته است. شاید آن گروهی که به غرب مهاجرت کرد هنوز هم چشم براه این حیاتِ غنی ِ فرهنگی است، و یا بایستی که سخت دچار یأس شده باشد. مبارزه علیه "وطن‌فروشان بی‌ریشه" آشکارا تا حدی هم این شور و شوق خارق‌العارۀ غرب‌پرستانه را هدف گرفته بود؛ شور و شوقی که شاید در بدو امر ناشی از شایعاتی بود که سربازان ِ ازجبهه برگشتۀ شوروی – چه آنان که از اسارت برمی‌گشتند و چه هنگ‌های پیروزمند – به همراه آورده بودند؛ و هم یحتمل واکنش ِ ناگزیرِ مردم بود در برابر بدگویی‌های زمخت و ناهنجارِ دستگاه در قبال فرهنگ غربی در رادیوها و مطبوعات شوروی. ناسیونالیسم روسی که همچون پادزهری در مقابل این دلبستگی ِ ناسالم ِ بخش تحصیل‌کردۀ مردم به کار می‌رفت و غالباً هم آتش آن را با تبلیغاتِ سبعانۀ ضدیهود گرم نگاه می‌داشتند، به نوبۀ خود احساساتِ قوی ِ یهودی‌خواهی و غرب‌خواهی پدید می‌آورد که به گمان من ریشه‌ای ژرف در میان روشنفکران پیدا کرده بود. در 1956 اما متوجه شدم که جهل عامه درقبال غرب کمتر شده، و شور و شوق سابق نیز به همان نسبت کاهش یافته بود، اما هنوز هم بیش از اندازه‌ای بود که واقعیت می‌توانست توجیه کند.

پس از بازگشت پاسترناک به مسکو، تقریباً هر هفته به دیدارش می‌رفتم و دوستی و صمیمیتی بین ما به وجود آمد. او همواره با نشاطی غریب و تخیلی نبوغ‌آمیز سخن می‌گفت که هیچکس قادر به توصیف آن نبوده است؛ و نه نگارنده امید آن را دارد که بتواند تأثیر دگرگونساز حضور و آهنگ کلام و حرکات وی را به وصف آوردو دربارۀ کتاب‌‌ها و نویسنده‌ها سخن‌ها گفت؛ دریغا که آن موقع حرف‌هایش را یادداشت نکردم. پس از اینهمه سال، تنها این را می‌توانم به یاد آورم که از میان نویسندگان معاصر، به پروست بیش از همه عشق می‌ورزید و غرق رمان او شده بود، و نیز غرق اولیس بود، اما آثار بعدی جویس را نخوانده بود. هنگامی که سال‌هایی بعد دو سه جلد از آثار کافکا را به ترجمۀ انگلیسی با خود به مسکو بردم، علاقه‌ای به آنها نشان نداد، و چندی بعد از خود او شنیدم که آنها را به آخماتووا – که از عشاق سینه‌چاک کافکا بود – داده بود. دربارۀ سمبولیست‌های فرانسوی حرف زد و نیز دربارۀ ورهارِن و ریلکه که هر دو را از نزدیک می‌شناخت. ریلکه را بسیار می‌ستود؛ هم به عنوان انسان و هم به عنوان نویسنده. غرقۀ آثار شکسپیر بود. از ترجمه‌های خودش، بخصوص هملت و رومیو و جولیت هیچ رضایت نداشت، و گفت: «کوشیده‌ام کاری کنم که شکسپیر از زبان من سخن بگوید، اما توفیق حاصل نکرده‌ام»، و سپس مثال‌هایی آورد از آنچه که خود ناکامی در ترجمه بر می‌شمرد، اما متأسفانه آن موارد را به یاد ندارم. گفت یک شب در زمان جنگ به بی‌بی‌سی گوش می‌داد و گوینده شعری می‌خواند. فهم زبان انگلیسی از راه گوش برایش دشوار بود، اما از این قطعه بسیار خوشش آمده بود، و از خود پرسیده بود «این شعر از کیست؟» چون خیلی آشنا به نظرش آمده بود - «نکند از خودم باشد؟» - اما بعد دریافته بود که تکه‌ای از پرومتۀ زنجیرگسیختۀ شللی است. می‌گفت در سایۀ تولستوی، که از دوستان پدرش بود، بزرگ شده است. وی را نابغه‌ای می‌دانست بی‌همتا، بزرگ‌تر از دیکنس یا داستایوسکی؛ نویسنده‌ای می‌دانست‌اش همدوش با شکسپیر و گوته و پوشکین. پدر پاسترناک، که نقاش بود، سال 1910 ، هنگامی که تولستوی در آستاپووو در بستر مرگ بود، پسر را به دیدار او برده بود. انتقاد از تولستوی برایش غیرممکن بود، چرا که روسیه و تولستوی از نظر او یکی بودند. از شاعران روس، بلوک البته نابغۀ برجستۀ زمانه‌اش بشمار می‌رفت، اما با کیفیتِ عاطفی ِ آثارِ وی چندان همدلی نداشت. هرچند این بحث را به تفصیل نشکافت، آندری بِلی را با بینش و بصیرتی چنان غریب و بی‌همتا، چنان جادویی، و همچون دلقک مقدسی در سنت ارتودوکس روسی، بسیار به خود نزدیک‌ترمی‌دید. بروسوف را یک "آهنگ‌پرداز کوکی"( a mechanical musical-box ) خودساخته و مبتکر می‌دانست؛ یک کارپرداز زرنگ و حسابگر، و نه یک شاعر. از ماندلشتام حرفی نزد. اما مهر و همدلی ِ لطیفی نسبت به مارینا تسه‌وه‌تایه‌وا داشت و سال‌ها از  دوستان نزدیکش بود. در مورد مایاکووسکی احساس تردید و دو دلی می‌کرد؛ آشنایی کامل با او داشته و دوست نزدیکش بوده و بسیار چیزها از او آموخته بود. می‌گفت مایاکووسکی بی‌تردید از ویرانگران پرتوان قالب‌های کهن بود، اما افزود که برخلاف کمونیست‌ها همواره انسان بود – ولی نه، شاعر برجسته‌ای نبود، و نه خدای لایزالی چون تیوچف یا بلوک، و نه حتی شبه خدایی چون فِت یا بلی؛ گذشت زمان، چیزی از آن عظمت برجای نگذاشته بود. در آن زمانه مورد نیاز بود، و محصول آن عصرمی‌دانست‌اش. می‌گفت شاعرانی هستند که لحظه‌ای خاص به عرصه می‌آیند و میدان را در اختیار می‌گیرند، همچون آسه‌یف، یا آن بیچاره کلویف – که تصفیه شد – یا سل‌وینسکی، یا حتی یسه‌نین، که نیاز مبرم روز را بر می‌آورند، و ذوق و قریحه‌شان برای تحول و تکامل شعرکشورشان حائز اهمیت خاصی است؛ و بعد دیگر هیچ... تمام‌اند. مایاکووسکی را بزرگ‌ترین ِ این گروه می‌دانست. گفت ابر شلوارپوش اهمیت تاریخی خود را داشت، اما داد و فریادش طاقت‌فرسا بود. او استعداد خود را (مانند بادکنکی) باد کرد، اما چنان فشاری برآن آورد که دست آخر ترکید. اگر روس بودی، تکه پاره‌های رنگ و رو باختۀ آن بادکنکِ رنگین را هنوز زیر دست و پا می‌دیدی. با ذوق بود و بانفوذ، اما زمخت و نامطبوع، و نتوانست به بلوغ برسد، و کارش به پوسترسازی کشید. ماجراهای عشقی مایاکووسکی برای خودش و شعرش فاجعه‌بار بودند. پاسترناک او را به عنوان یک انسان دوست می‌داشت و روزی که دست به خودکشی زد، از سیاه‌ترین روزهای زندگی‌اش بشمار می‌رفت.

نمونهء امضای بوریس پاسترناک

پاسترناک یک وطن‌پرست روس بود و احساس می‌کرد که رابطۀ تاریخی عمیقی با کشورش دارد. بارها خشنودی‌اش را از اینکه می‌تواند تابستان‌هایش را در پره‌دل‌کینو بگذراند در حضور من ابراز داشته است، چرا که می‌گفت اراضی دهکده زمانی جزو املاک یوری سامارین بوده است که از اسلاوپرستان بزرگ بود[i]: خط راستین سنت از سادکو[ii] ی افسانه ای شروع می‌شد و به امثال استروگانوف و کوچوبی می‌رسید، و به درژاوین، ژوکووسکی، تیوچف، پوشکین، باراتینسکی، لرمونتوف، و سپس به آکساکوف‌ها، تولستوی، فت، بونین و آننسکی – بخصوص به اسلاوپرستان – نه به روشنفکران لیبرال که به قول تولستوی نمی‌دانستند انسان به چه زنده است.  این میل پرشور و کمابیش آزارنده به اینکه یک نویسندۀ واقعی روس – با ریشه‌هایی ژرف در خاک روسیه – بپندارندش، بخصوص هنگامی عیان می‌شد که احساس منفی‌اش را از اصل و نسب یهودی خود بروز می‌داد. اصولاً تمایلی به بحث در این مورد نداشت. شرمنده نبود از اینکه یهودی‌تبار است، اما دل خوشی هم از آن نداشت. دلش می‌خواست یهودیان در ملل میزبان تحلیل روند تا بدان حد که ملتی به نام یهودی وجود نداشته باشد. بجز اعضای خانواده‌اش، علاقه‌ای به اقوام گذشته و حال نداشت. با من که صحبت می‌کرد، مری یک مسیحی مؤمن ، گیرم اندکی نامتعارف می‌پنداشت. از میان نویسنگان یهودی‌‌یی که تبار خود را مخفی می‌کردند هاینه را می‌ستود و هرمان کُهِن (که در دانشگاه ماربورگ استاد فلسفۀ نئوکانتی‌اش بود) را می‌پسندید و گمان بر آن داشت که ایده‌های او – و بخصوص فلسفۀ تاریخ‌اش – بس ژرف و اقناع‌کننده‌اند. اگر از یهودیان و یا فلسطین حرفی بر زبان می‌آوردم کاملاً واضح بود که خاطرش آزرده می‌شد؛ و از این لحاظ در جبهه‌ای مخالف پدرِ نقاشش داشت. یک بار از آخماتووا پرسیدم آیا سایر دوستان یهودی‌اش – ماندلشتام یا ژیرمونسکی و یا اِما گرستاین – هم چنین حساسیتی داشتند؟ گفت آنها چندان علاقه‌ای به بورژوازی سنتی یهودی – که خاستگاه خودشان هم بود – نداشتند اما همچون پاسترناک نیز عمداً از موضوع طفره نمی‌رفتند.

نمای داچای پاسترناک در پره دل کینو

سلیقۀ هنری پاسترناک در جوانی‌اش شکل گرفته بود و به استادان آن دوره وفادار مانده بود. او که خود زمانی قصد داشت آهنگساز بشود، خاطراتی از اسکریابین داشت که برایش مقدس بودند. هنریک نیوهاؤس، پیانیست و موسیقیدان و از دوستان دیرین پاسترناک، نیز سخت تحت تأثیر موسیقی وی بود.  (پاسترناک پس از طلاق همسر اولش، در 1934 با زینایدا، همسر سابق نیوهاؤس، ازدواج کرده بود، اما روابط دوستانۀ آن دو همچنان ادامه یافته بود). مدح و ثنایی که این دو نثار اسکریابین می‌کردند، و ستایش آنان از میخاییل وروبل، نقاش سمبولیست، که همراه با نیکولای روریخ برتر از همۀ نقاشان معاصر بر می‌شمردند، به آسانی فراموشم نخواهد شد. پیکاسو و ماتیس، براک و بونار، کله و موندریان را همانند کاندینسکی یا ماله‌ویچ بس نازل می‌دانستند. می‌توان گفت آخماتووا و گومیلف و مارینا تسه‌وه‌تایه‌وا آخرین سرایندگان بزرگ قرن نوزدهم‌اند ( همراه با پاسترناک و- به شیوه‌ای کاملاً متفاوت- ماندلشتام همانند پلی میان دو قرن ) و هنوز آخرین نمایندگان جریانی می‌توان دانست‌شان که فقط عنوان "رنسانس دوم روسیه" برازنده‌اش خواهد بود، با اینکه آکمه‌ییست‌ها میل داشتند سمبولیسم را به قرن نوزدهم منتسب کنند و گروهِ خود را نمایندۀ شعر معاصر معرفی نمایند. تو گویی نهضت مدرن – از جمله معاصرانی چون پیکاسو، استراوینسکی، الیوت و جویس، حتی موقعی که می‌ستودند‌شان- اثر چندان قابل توجهی بر آنان نگذاشته بود؛ البته نبایستی فراموش کرد که مدرنیسم هم مانند بسیاری جنبش‌های دیگر، هنگامی که به روسیه رسیده بود به واسطۀ رویدادهای سیاسی زمان، نتوانسته بود ریشه بدواند. پاسترناک عاشق پاکباختۀ هر آن چیزی بود که نام و نشانی از روسیه داشته باشد، و می‌توانست همۀ کاستی‌های آن را ببخشاید، مگر سبعیت حکومت استالینی را.  ولی حتی این کاستی را نیز، در 1945 ، ضلمتِ پیش از سپیده‌دمی می‌دانست که چشم به جُستن آن خیره کرده بود؛ و این همان امیدی است که در واپسین فصل‌های دکتر ژیواگو بیان داشته است. معتقد بود که خود با حیات درونی مردم روسیه پیوندی تنگاتنگ دارد، در امیدها و ترس‌ها و رؤیاهایشان سهیم است، و این ندای آنان است که او بر کاغذ می‌آورد، همچنان که تیوچف و تولستوی و داستایوسکی و چخوف و بلوک، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، آن را به گوش جهانیان رسانده بودند. در آن سال‌ها نکراسوف را قبول نداشت و در شمار بزرگانش نمی‌آورد.

پاسترناک در گفت و شنود با من در جریان دیدارهایمان در مسکو، و هنگامی که تنها بودیم، در برابر میز تحریر صیقلی‌اش، که نه کتابی بر آن بود و نه ورق کاغذی، بارها اعتقاد راستین خود را مبنی بر اینکه قلب میهنش را در سینه دارد تکرار کرد و بارها با تحکم از او شنیدم که گورکی و مایاکووسکی، و بخصوص گورکی، نمی‌توانستند چنین داعیه‌ای داشته باشند، و احساس می‌کرد حرفی در دل دارد که بایستی به حکام روسیه بگوید؛ حرفی بس مهم که تنها از زبان او می‌توانست جاری شود، هر چند که کُنه آن برای من مبهم و نامربوط بود، با اینکه بارها با می در میانش نهاد. البته ممکن است من قادر نبودم مقصود او را بدرستی درک کنم، گرچه بعدها از آخماتووا شنیدم که هرگاه پاسترناک با این شیوۀ پیامبر‌گونه سخن می‌گفت خود او هم چیزی دستگیرش نمی‌شد.

یوسیپ ماندلشتام

روزی هم کهچنین خلسه‌ای به او دست داده بود داستان مکالمۀ تلفنی‌اش با استالین را دربارۀ دستگیری ماندلشتام برایم تعریف کرد؛ همان مکالمۀ معروفی که روایت‌های گوناگونی از آن در افواه بود و هنوز هم هست. من البته آنچه را که پاسترناک در 1945 تعریف کرد فقط می‌توانم به یاری حافظه باز گویم. بنا بر روایت پاسترناک، او و همسر و پسرش در آپارتمان‌شان در مسکو بودند- و کس دیگری هم پیش‌شان نبوده است - که تلفن زنگ می‌زند و صدایی به او می‌گوید که از کرملین است و "گوشی خدمت‌تان، رفیق استالین میل دارد با شما حرف بزند". پاسترناک اول فکر می‌کند که ابلهی دستش انداخته است، و گوشی را می‌گذارد. تلفن دوباره زنگ می‌زند و آن صدا به نحوی قانعش می‌کند که شوخی در کار نیست و تلفن واقعاً از کرملین است. سپس استالین روی خط می‌آید و از او می‌پرسد که آیا او بوریس لئونیدوویچ پاسترناک است؟ و او می‌گوید بله خودم هستم. استالین می‌گوید: «شنیده‌ام روزی که ماندلشتام هجویه‌ای را که دربارۀ من سروده برای جمعی خوانده است، شما هم حضور داشته‌اید، درست است؟» پاسترناک جواب می‌دهد که حضور یا عدم حضور او (در آن جلسه) هیچ اهمیتی ندارد، اما بسیار خوش‌وقت است که استالین با او حرف می‌زند، که همواره می‌دانسته است چنین اتفاقی خواهد افتاد، و اینکه بایستی طی ملاقاتی دربارۀ مسائلی بس مهم صحبت کنند. استالین می‌پرسد که به نظر او ماندلشتام را آیا می‌توان از بزرگان شعر روسیه برشمرد؟ پاسترناک می‌گوید که در مقام شاعر، آن دو شیوه‌های کاملاً متفاوتی دارند، و اینکه شعر ماندلشتام را خود می‌ستاید اما الفتی با آن ندارد؛ اما، اینکه، به هر تقدیر، این مسئله اصولاً مطرح نیست. اینجا، در جریان بازگویی داستان، پاسترناک دوباره دچار یکی از آن پروازهای رفیع متافیزیکی‌اش دربارۀ نقاط عطف عظیم در مسیر تاریخ جهان شد، که می‌خواست با استالین در میان بگذارد، و چنین  دیدار و گفتگویی حائز اهمیتی حیاتی بود. تصور اینکه او با استالین هم به این شیوه حرف زده باشد برای من بسیار سهل بود. به هر حال، استالین باز از او می‌پرسد که آیا وی هنگامی که ماندلشتام هجویۀ کذایی‌اش را خوانده حضور داشته است یا خیر. پاسترناک باز در پاسخ می‌گوید که مسئلۀ حیاتی، ملاقات اجتناب‌ناپذیر او با استالین است، که بایستی هر چه زودتر عملی گردد، و اینکه همه چیز بدان وابسته است، و باید دربارۀ مسائل بی‌نهایت مهم صحبت کنند که به حیات و ممات مربوط است. در جواب، استالین می‌گوید: « اگر من دوستِ ماندلشتام بودم، بهتر از اینها می‌توانستم از او دفاع کنم» و گوشی را می‌گذارد. پاسترناک سعی می‌کند خود شمارۀ کرملین را بگیرد، اما پرواضح است که موفق نمی‌شود با استالین تماس بگیرد. این واقعه، آشکارا سخت عذابش داده بود. این روایت را، به همین صورت، پاسترناک دستکم دو بار دیگر هم برای من، و بارها، گیرم به صور اندکی متفاوت، برای دیگران تعریف کرده است. تلاش و کوشش او برای نجات ماندلشتام، و بخصوص یاری خواستن‌اش از بوخارین، احتمالاً باعث شده بود که او حد‌اقل مدتی دیگر زنده بماند، اما پاسترناک به‌وضوح احساس می‌کرد، شاید بی‌هیچ دلیل روشنی، اما هر آدم مبرا از خودپسندی یا بلاهت نیز ممکن است احساس کند، که واکنشی دیگر یحتمل ممکن بود بیشتر در نجات جان شاعرِ محکوم کارگر افتد. بعدها از لیدیا چوکووسکایا شنیدم که  آخماتووا و نادژدا ماندلشتام بین خود به این نتیجه رسیده بودند که به پاسترناک برای نحوۀ برخوردش در این قضیه می‌شد نمرۀ 18 داد. (ماندلشتام نخستین بار در 1933 دستگیر شد و به احتمال زیاد به دلیل پادرمیانی بوخارین و پاسترناک، بجای سیبری، مدت  سه سال در تبعید در شهر وورونژ (Voronezh) زندگی کرد. اما  سرانجام در 1938 بار دیگر به تبعید فرستاده شد و چند ماه بعد در یکی از اردوگاه‌های سیبری درگذشت. - م.)

او در پی این داستان، حکایت‌هایی دربارۀ سایر قربانیان نیز تعریف کرد: بوریس پیل‌نیاک که در اضطرابی دهشتناک صبر کرده بود - «مرتب از پنجره بیرون را می‌پایید» - تا مگر مأموری سر برسد و از او بخواهد طوماری در تقبیح یکی از اشخاص محکوم به خیانت را در 1936 امضا کند، و چون خبری نشده بود، دریافته بود که خود نیز کارش تمام است. سپس دربارۀ کم و کیف خودکشی تسه‌وه‌تایه‌وا در 1941 صحبت کرد، و معتقد بود می‌شد از آن جلوگیری کرد اگر که بوروکرات‌های ادبی با چنان قساوت اسفناکی با او رفتار نکرده بودند. داستان مردی را نیز تعریف کرد که به سراغ خود او آمده بود با اصرار و ابرام که نامۀ سرگشاده‌ای در تقبیح مارشال توخاچفسکی را امضا کند، و چون پاسترناک رد کرده و دلایل خود را هم برشمرده بود، طرف اشک بر چشم آورده و گفته بود پاسترناک شریف‌ترین و قدیس‌واره‌ترین انسانی‌ است که به عمرش دیده است. سپس او را گرم در آغوش گرفته و از آنجا یکراست رفته بود به سراغ پلیس مخفی تا این عمل او (امضا نکردن طومار) را لو بدهد.

پاسترناک در ادامه گفت که علی‌رغم نقش مثبت حزب کمونیست در جریان جنگ، و نه تنها در روسیه، تصور هر گونه رابطه‌ای با آن به گمان او مردود بود: روسیه به یک "گالی" می‌مانست، به یک کشتی بردگان، و حزبی‌ها مأمورانی بودند که پاروزنان را به شلاق می‌زدند. او میل داشت بداند چرا بایستی دیپلماتی از یک کشور "تحت‌الحمایۀ" دوردست بریتانیا، که آن زمان در مسکو بود، و من به یقین او را می‌شناختم، و اندکی روسی می‌دانست و داعیۀ شاعری داشت، و گاه و بیگاه به دیدارش می‌رفت، آن همه در هر مناسبتی اصرار به خرج دهد که او – پاسترناک- می‌بایست به حزب نزدیک‌تر شود. او نیاز نداشت آقایانی از آن طرف دنیا بیایند و برای او تکلیف معین کنند، و آیا امکان داشت که من به نحوی به این حضرت بفهمانم که پاسترناک تمایلی به دیدار با او ندارد؟ من البته قول مساعد دادم، اما به قول خود وفا نکردم، زیرا فکر کردم ممکن است موقعیت نه چندان امن و امان پاسترناک متزلزل‌تر گردد. دیپلمات مورد بحث، که از یکی از کشورهای مشترک‌المنافع بود، اندک مدتی بعد از اتحاد شوروی به جای دیگری منتقل شد، و بعدها از دوستانش شنیدم که در عقایدش تغییر حاصل شده بود.

از شما چه پنهان، نگارنده هم از نیش انتقاد پاسترناک در امان نماند. البته نه به دلیل اینکه خواسته باشم عقاید سیاسی یا غیر سیاسی‌ام را به او تحمیل کرده باشم، بلکه به دلیلی که به عقیدۀ او همان قدر ناشایست بود: ما هر دو اینجا، در روسیه، بودیم و به هر سو چشم می‌انداختی، همه چیزش چندش‌آور و نفرت‌انگیز بود، مثل یک خوکدانی مشمئزکننده، و با این حال، به نظر می‌آمد که وجد و شعفی به من دست داده که گویی وضع بسیار هم بسامان است؛ به گشت و گذار می‌پرداختم و هر چیزی را (به گفتۀ او) به چشم حیرت می‌نگریستم، و از این نظر هیچ فضیلتی بر سایر مسافران خارجی نداشتم که نه تنها چشم بصیرت ندارند، بلکه دچار اوهام باطلی هستند که بومیان بیچاره و بدبخت را منزجر می‌سازد.

پاسترناک حساسیت غریبی داشت نسبت به اتهام سازگاری با خواسته‌های حزب یا حکومت؛ گویی هراس از آن داشت که جان به در بردنش (از تصفیه‌های دهۀ سی) را نتیجۀ تقلای ناجوانمردان‌اش از برای فرونشاندن خشم و غضب اولیاء امور بدانند یا فکر کنند که برای بر کنار ماندن از تعقیب و آزار پلیسی، آبرو و حیثیت خود را زیر پا گذاشته است. مدام به این نکته باز می‌گشت، و با طول و تفصیل نامعقولی می‌کوشید ثابت کند که اصولاً قادر به تن دادن به کاری نیست که دوست و آشنا بتوانند کمترین نشان معصیتی در آن ببینند. یک روز از من پرسید آیا هیچ از کسی شنیده‌ام که مجموعۀ اشعار قطارهای سپیده‌دم او را که در سال‌های جنگ منتشر شده بود، نشانۀ سازگاری‌اش با عوالم غالب روز بداند؟ و من براستی به اطلاعش رساندم که چیزی از این دست هرگز نشنیده‌ام، و اصولاً چنین نظری را بکلی باطل می‌دانستم. آنا آخماتووا که از دوستان نزدیک وی بود و حس احترام و ستایش صمیمانه‌ای بدو داشت، یک بار تعریف می‌کرد که سر راه بازگشت به لنینگراد از تاشکند – که از 1941 تا اواخر 1944 برای بدور ماندن از صحنۀ جنگ مقیم آنجا بود – طی توقفی در مسکو سری به پره‌دل‌کینو زده بود. چند ساعتی پس از رسیدن به آنجا، پیغامی از پاسترناک رسیده بود که قادر به دیدن او نیست، تب دارد، بستری است، غیرممکن است. همین پیغام را روز بعد هم تکرار کرده بود. اما روز سوم، سُر و مُر و گُنده به دیدارش رفته بود بی‌آنکه کمترین اثری از بیماری در سیمای او دیده شود. اولین حرفی هم که زده بود این بود که آیا این آخرین مجموعۀ اشعارش را خوانده است یا نه؛ و این سؤال را با چنان سیمای دردمندی بر زبان آورده بود که آخواتووا از سر تدبیر گفته بود «نه، هنوز آن را نخوانده‌ام»، و پاسترناک به شنیدن این پاسخ، نفسی به راحتی کشیده بود و با خاطر آسوده، گفت و شنودی شاد و دوستانه داشته بودند. پیدا بود که بی‌جهت، این مجموعۀ شعر، که با استقبال منتقدان رسمی روبرو نشده بودۀ موجب شرمساری اوست. ظاهراً نوشتن اشعار اجتماعی را هیچ جدی نمی‌گرفت، و از هیچ ژانر دیگری به این شدت متنفر نیود. با این همه، در 1945 ، هنوز امید بسیار داشت که پایان جنگ، که خود آن را توفان تطهیرش می‌دانست -  توفانی همانقدر دگرگون‌ساز، به شیوۀ دهشتناک خاص خودش، که انقلاب اکتبر براه انداخته بود، و تحولی بزرگ ورای همۀ مقوله‌های اخلاقی ناچیز ما – سر‌آغاز نوزایی ِ عظیمی در حیات روسیه باشد. معتقد بود که چنین جهش‌های دامنه‌داری را نمی‌توان (به این زودی‌ها) مورد قضاوت قرار داد. بایستی دربارۀ آنها اندیشید و باز اندیشید، و سعی و کوششی می‌بایست به طول عمر، شاید، تا مگر آدمی بتواند به اندازۀ توش و توان خود درک‌شان کند، چرا که فراسوی نیک و بد هستند، و فراسوی رد و پذیرش، و نیز فراسوی تردید و تأیید؛ بایستی که آنها را همچون تغبییراتی بنیادین، همانند زمین‌لرزه‌ها و امواج عظیم مدّ دریا، پذیرا گردید؛ به مثابۀ رویدادهای دگرگونسازی که در هیچ مقولۀ اخلاقی و تاریخی نمی‌گنجند. بنابراین، کابوس ظلمانی ِ خیانت‌ها و تصفیه‌ها و کشتار بیگناهان، و از آن پس، جنگی چنین دهشتبار، به گمان او، پیش‌درآمدی ضروری بودند بر پیروزی ناگزیر و بی‌سابقۀ نفس آدمی.

(پایان بخش سوم)



[i] ) Slavophil 

گروهی از روشنفکران سال‌های میانی قرن نوزدهم روسیه که عقیده داشتند روس‌ها از لحاظ اخلاقی و فرهنگی و سیاسی بسی برتر از اهل غرب هستند، و بایستی در مقابل هر نوع غرب‌زدگی ایستادگی کنند. رهبران این جنبش عمدتاً سامارین، کومیاکوف، کیریفسکی و برادران آکساکوف بودند.

[ii] ) Sadko

شخصیتی است در یکی از کهن‌ترین افسانه‌های روسی، و نیز شخصیت اصلی اُپرایی از ریمسکی کورساکوف.

 

 

مطالب مرتبط

چهار شعر از اُسیپ ماندلشتام

هزارپيشه

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

هنر زندگی‌نگاری

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

گفتگویی با مانوئل پوییگ

هنر ترجمه

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/489

نظرها

سلام
من با توجه به این که خودم روسیه ای هستم اطلاعات شما در موضوعات بالا چندان کافی نیست. اگر شما به من زندگی نامه آقای alicsandr sergevich pushkinرا به ایملم بفرستید ممنون می شدم.
خدا نگه دار

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)